فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
552
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
، - الرَّامي : تيرانداز تير انداخت ولى به هدف نخورد . الصَّرْح - مص ، و - ج صُرُوح : كاخ ، هر ساختمان بلندى . الصَّرَح - خالص از هر چيزى . الصَّرْحَة - ج صَرَحات : يك بار بيان نمودن ، اسم مرّة از ( صَرَحَ ) است ، سطح زمين ؛ « صَرْحَةُ الدّار » : حياط خانه . صَرَخَ - - صُرَاخاً و صَرِيخاً : بلند فرياد كشيد ، طلب كمك كرد ، - القومَ : به آنها كمك و يارى كرد ، - لِفُلانٍ : او را صدا زد . صَرَدَ - - صَرْداً الرامي السهمَ : تيرانداز نشانه گرفت و تير بهدف اصابت كرد . صَرِدَ - - صَرَداً السهمُ : به اشتباه تيراندازى كرد ، گوشهء تير اصابت كرد ، - الرَّجُلُ : آن مرد در برابر سرما ناتوان شد ، در برابر سرما مقاوم بود . صَرَّدَ - تَصْرِيداً [ صرد ] الشيءَ : آن چيز را بريد ، - العَطَاءَ : بخشش را كم كرد . الصَّرْد - ج صُرُود : جاى بلند در كوهستان ، سرما ؛ « يَومُ صَرْدٌ » : روز سرد ؛ « ارْضٌ صَرْدٌ » : زمين سرد ، خالص از هر چيزى ؛ « احَبَّه حُبّاً صَرْداً » : او را بى ريا دوست داشت ، لشكر انبوه . الصُّرَد - ج صِرْدان ( ح ) : پرنده اى است با سر بزرگ و شكم سفيد و پشت سبز كه پرندههاى كوچك را شكار مىكند . الصَّرَد - ميخى كه سرنيزه را به نيزه وصل مىكند ، لشكر انبوه . الصَّرِد - ج صَرْدَى من الخيل : اسبى كه جاى زين بر پشت آن زخم شده باشد . و - مِنَ الرّجال : مردى كه در برابر سرما مقاومت كند ، مرد ناتوان در برابر سرما ، « يومٌ صَرِدٌ » : روز بسيار سرد . الصُّرَدَانِ - ( ع ا ) : دو رگ كوچك زير زبان . صَرَّرَ - تَصْرِيراً [ صرّ ] أُذُنَه : گوش خود را آمادهء شنيدن نمود ، - تِ النَّاقةُ : مادهء شتر به راه افتاد . الصَّرَر - [ صرّ ] : خوشهء گندم كه در آن دانه هنوز برنيامده باشد . الصَّرَرَة - [ صرّ ] : خوشهء گندم . صَرْصَرَ - صَرْصَرَةً [ صرصر ] الشيءَ : آن چيز را جمع آورى نمود ، - الرجُلُ : آن مرد فرياد سخت كشيد ، - الصرَدُ اوِ الصَّقرُ : پرنده يا كلاغ آواز داد . الصُّرْصُر - ج صَرَاصِر ( ح ) : نوعى حشره كه معمولًا شبانگاه آواى نرمى دارد ، جيرجيرك . الصَّرْصَر - ج صَرَاصِر [ صرصر ] ( ح ) : مُرادف ( الصُّرْصَر ) است ، - ( ح ) : خروس ، - من الرّياح : بادهاى تند و يا سرد . الصُّرْصُور - ج صَرَاصِير [ صرصر ] ( ح ) : مُرادف ( الصرْصُر ) است ، كشتى . صَرَعَ - صَرْعاً و صِرْعاً و مَصْرَعاً ه : او را به زمين افكند ، - الشِّعرَ أو البابَ : شعر دو مصراعى گفت و يا درب را با دو پاشنه ساخت . صُرِعَ - به بيمارى صرع دچار شد . صَرّعَ - تَصْرِيعاً [ صرع ] ه : او را به سختى بر زمين زد ، - الشِّعْرَ او الْبَابَ : شعر يا درب را دو مصراعى كرد . الصَّرْع - ج أَصْرُع و صُرُوع ( طب ) : بيمارى صرع ، مثل و مانند ، - عند العَامة : سردرد شديد . الصِّرْع - مص ، - ج أَصْرُع و صُرُوع : كُشتى گير ، همسان ، نوع و فن از چيزى . الصَّرْعانِ - شب و روز ، صبح و شام ؛ « اتَيْتُه صَرْعَي النَّهار » : بامداد و شامگاه نزد او رفتم ؛ « هُوَ ذو صَرْعَين » : او دو رنگ و يا دو رو است . الصُّرْعَة - كسى كه مردم او را به زمين افكنند . الصَّرْعَة - اسم مرّة از ( صَرَعَ ) است ، حالت ، و در زبان متداول به معناى سردرد است . الصُّرَعَة - كسى كه مردم را بسيار به زمين مىافكند ، آنكه هنگام خشم حليم و شكيباست . صَرَفَ - - صَرْفاً الدنانيرَ : پول را تبديل به ريز و درشت كرد ، - الْمالَ : مال را به مصرف رسانيد ، - وَقتَه فِى الدَّرس : وقت خود را در آموزش صرف كرد ، - النَّظَرَ عَنِ الأَمْر : از آن كار صرفنظر كرد ، - ه : او را به جائى كه از آن آمده بود برگردانيد ، - الكَلِمَةَ : در آخر كلمه حركت جرّ و تنوين قرار داد ، - الشرّاب : چيزى بر شراب نيفزود و آن را خالص نوشيد ، - صريفاً البَابُ : درب موقعْ باز و بسته شدن صدا كرد ، - بِنَابِه : آن چيز را سوزانيد و از آن صدايى شنيده شد . صَرَّف - تَصْرِيفاً [ صرف ] الدراهمَ : پول را تغيير و تبديل نمود ، صرافى كرد ، - الكلامَ : بعضى كلمات را از كلماتى ديگر ساخت ، - الشيءَ : آن را فروخت ، - الماءَ : آب را جارى كرد ، - اللَّه الرياحَ : خداوند بادها را از يكسو به سوى ديگر وزانيد ، - ه فى الأَمر : اختيارات را به او داد . الصَّرْف - مص ، الصَّرف : عبارت از شناختن كلمات عربى بدون توجه به معرب و مبنى بودن كلمه است ، تبديل پولى به پول ديگر يا خريدن اسناد مالى براى پرداخت بدهى ، مصرف نمودن مال ؛ « الْمَمْنُوع مِنَ الصَّرف » : اسمى است كه تنوين يا كسره به آخر آن نمىآيد و فقط ضمه و فتحه به خود مىگيرد ، « صَرْفُ الحَديث او الكَلام » : اضافات و محسنات كه در كلام آيد ، « صَرْفُ الدَّهر » : حوادث و مصيبتهاى زمانه . الصِّرف - خالص از هر چيزى ؛ « شَرابُ صِرْفٌ » : شراب خالص . الصَّرْفَان - شب و روز . الصِّرْفَانِ - مرادف ( الصَّرْفان ) است . الصَّرَفَان - مس ، سرب ، مرگ . الصَّرْفَة - اسم مرّة از ( صَرَفَ ) است ، مهره اى كه به گردن مىآويزند ، - ( فك ) : يكى از منازل قمر ( ماه ) است . الصَّرْفيّ - دانشمند علم صرف . صَرَمَ - صَرْماً و صُرْماً الحبلُ : طناب بريد